متن شعر

زالکی کرد سر برون ز نهفت

زالکی کرد سر برون ز نهفت
کشتک خویش خشک دید و بگفت

کای هم آنِ نو و هم آنِ کُهن
رزق بر تست هرچه خواهی کن

علت رزق تو به خوب و به زشت
گریهٔ ابر نی و خندهٔ کِشت

از هزاران هزار به یک تو
زانک اندک نباشد اندک تو

شعله‌ای زو و صدهزار اختر
قطره‌ای زو و صد هزار اخضر

بی‌سبب رازقی یقین دانم
همه از تست نانم و جانم

مرد نبود کسی که در غمِ خور
در یقین باشد از زنی کمتر

تعداد دفعات مشاهده: 234