متن شعر

نگاهبان دو دیده​ست چشم دلداری

نگاهبان دو دیده​ست چشم دلداری
وگر نه به سینه درآید به غیر آن دلبر
هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد
به من نگر که مرا یار امتحان​ها کرد
گلی نمود که گل​ها ز رشک او می​ریخت
چنین چنین به تعجب سری بجنبانید
چنانک گفت طراریم دزد در پی توست
ز آب دیده داوود سبزه​ها بررست
براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت
حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست
چو مشتری دو چشم تو حی قیومست
دهی تو کاله فانی بری عوض باقی
خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی
ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست
 
نگاه دار نظر از رخ دگر یاری
بگو برو که همی​ترسم از جگرخواری
درون چشم تو بیند خیال اغیاری
به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری
بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری
که نادرست و غریبست درنگر باری
چو من سپس نگریدم ربود دستاری
به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری
نظر به سنبله تر یکی ستمکاری
هلا که می​نگرد سوی تو خریداری
به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری
لطیف مشتریی سودمند بازاری
ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری
چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری
تعداد دفعات مشاهده: 107