متن شعر

برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری

برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
بود جان​های پابسته شوند از بند تن رسته
بسی اشکوفه و دل​ها که بنهادند در گل​ها
به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشن
ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشن
دلی دارم پر از آتش بزن بر وی تو آبی خوش
به خاک پای تو امشب مبند از پرسش من لب
چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی
چرا بستی تو خواب من برای نیکویی کردن
زهی بی​خوابی شیرین بهیتر از گل و نسرین
به جان پاکت ای ساقی که امشب ترک کن عاقی
بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من
بر این گردش حسد آرد دوار چرخ گردونی
چه کوتاه است پیش من شب و روز اندر این مستی
حریف من شو ای سلطان به رغم دیده شیطان
مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهی
به گرد بام می​گردم که جام حارسان خوردم
چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردی
در این دل موج​ها دارم سر غواص می​خارم
دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم
 
کبوترهای دل​ها را تویی شاهین اشکاری
بود دل​های افسرده ز حر تو شود جاری
همی​پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری
درآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری
بخندان خار محزون را که تو ساقی اقطاری
نه ز آب چشمه جیحون از آن آبی که تو داری
بیا ای خوب خوش مذهب بکن با روح سیاری
که سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری
ازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری
فزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری
که جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری
ازیرا مرد خواب افکن درآمد شب به کراری
که این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری
ز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری
که تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری
برآورده​ست از چاهی رهانیده ز بیماری
تو هم می​گرد گرد من گرت عزم است میخواری
وگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری
ولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری
خدایا صبرم افزون کن در این آتش به ستاری
تعداد دفعات مشاهده: 170