متن شعر

نگفتم دوش ای زین بخاری

نگفتم دوش ای زین بخاری
در آن جان​ها که شکر روید از حق
اگر صد خنب سرکه درکشد او
خدایت چون سر مستی نداده​ست
از آن سر چون سر جان را شراب است
ز تو خنده همی پنهان کند او
چو داد آن خواجه را سرکه فروشی
گوارش خر از آن رخسار چون ماه
درآید در تن تو نور آن ماه
ببخشد مر تو را هم خلعت سبز
تصورها همه زین بوی برده
تفضل ایها الساقی و اوفر
و صبحنا بخمر مستطاب
و مسینا بخمر من صبوح
 
که نتوانی رضا دادن به خواری
شکر باشد ز هر حسیش جاری
نه تلخی بینی او را نی نزاری
حذر کن تا سر مستی نخاری
همی​نوشد شراب اختیاری
که او خمری است و تو مسکین خماری
چه شیرین کرد بر وی سوکواری
کز آن یابند مردان خوشگواری
چنان کاندر زمین لطف بهاری
رهاند مر تو را از خاکساری
برون روژیده از دل چون دراری
و لکن لا براح مستعار
فان الیمن جما فی ابتکار
و دم و اسلم ایا خیر المداری
تعداد دفعات مشاهده: 47