متن شعر

ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد

ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد
آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبی
خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زد
آمد شه معراجی شب رست ز محتاجی
موسی نهان آمد صد چشمه روان آمد
زین مردم کارافزا زین خانه پرغوغا
چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم
آن کو مثل هدهد بی​تاج نبد هرگز
در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ
باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو
 
وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد
از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد
نک زهره غزل گویان در برج قمر آمد
گردون به نثار او با دامن زر آمد
جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد
عیسی نخورد حلوا کاین آخر خر آمد
در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد
چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد
کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد
زو پرس خبرها را کو کان خبر آمد
تعداد دفعات مشاهده: 71