متن شعر

درخت و برگ برآید ز خاک این گوید

درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار
بشو دو دست ز خویش و بیا بخوان بنشین
زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست
به سوی مریم آید دوانه گر عیسیست
کسی که همره ساقیست چون بود هشیار
کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد
تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد
بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند
 
که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید
که چیست قیمت مردم هر آنچ می​جوید
که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید
به سوی خانه نیاید گزاف می​پوید
وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید
چرا نباشد لمتر چرا نیفزوید
کسی که مرده ندارد بگو چرا موید
که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید
نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید
تعداد دفعات مشاهده: 114