متن شعر

دوش چه خورده​ای بگو ای بت همچو شکرم

دوش چه خورده​ای بگو ای بت همچو شکرم
گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کند
یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش من
سخت دلم همی​طپد یک نفسی قرار کن
چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیره​ام
چون رخ آفتاب شد دور ز دیده زمین
خور چو به صبح سر زند جامه سپید می کند
خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون من
ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دی
داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمان
ای صنم ستیزه گر مست ستیزه​ات شکر
چند به دل بگفته​ام خون بخور و خموش کن
 
تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم
رنگ تو تا بدیده​ام دنگ شده​ست این سرم
تا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم
خون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم
چونک ببینمت دمی رونق چرخ اخضرم
جامه سیاه می کند شب ز فراق لاجرم
ای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم
تنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم
تا بندیدمت در او میل نشد به ساغرم
تربیتی نما مرا از بر خود که لاغرم
جان تو است جان من اختر توست اخترم
دل کتفک همی​زند که تو خموش من کرم
تعداد دفعات مشاهده: 136