متن شعر

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری
مرغان هوایی را بازان خدایی را
خود از کف دست من مرغان عجب رویند
آن دانه آدم را کز سنبل او باشد
 
پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت
صد رطل درآشامم بی​ساغر و بی​آلت
از غیب به دست آرم بی​صنعت و بی​حیلت
می از لب من جوشد در مستی آن حالت
بفروشم جنت را بر جان نهم جنت
تعداد دفعات مشاهده: 177