متن شعر

جان و سر تو که بگو بی​نفاق

جان و سر تو که بگو بی​نفاق
روی چو خورشید تو بخشش کند
دل ز همه برکنم از بهر تو
گر تو مرا گویی رو صبر کن
سخت بود هجر و فراق ای حبیب
چون پدر و مادر عقلست و روح
روم چو در مهر تو آهی کنند
در تتق سینه عشاق تو
رقص کنان در خضر لطف تو
دست زنان جمله و گویان بلاغ
مژده کسی را که زرش دزد برد
خاصه کسی را که جهان را همه
لاجرمش عشق کشد پیشکش
بربردش زود براق دلش
جان و سر تو که بگو باقیش
هر چه بگفتم کژ و مژ راست کن
 
در کرم و حسن چرایی تو طاق
روز وصالی که ندارد فراق
بهر وفای تو ببندم نطاق
باشد تکلیف بما لایطاق
خاصه فراقی ز پی اعتناق
هر دو تویی چون شوم ای دوست عاق
دود رسد جانب شام و عراق
ماه رخان قندلبان سیم ساق
نوش کنان ساغر صدق و وفاق
طاق و طرنبین و طرنبین و طاق
مژده کسی را که دهد زن طلاق
ترک کند فرد شود بی​شقاق
همچو محمد به سحرگه براق
فوق سماوات رفاع طباق
که دهنم بسته شد از اشتیاق
چونک مهندس تویی و من مشاق
تعداد دفعات مشاهده: 42