متن شعر

درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی

درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
پرذوق، چون صراحی بنشین، اگر نشینی
عقل تو پای​بندی، عشق تو سربلندی
الدیک فی صیاح، واللیل فی انهزام
معشوق غیر ما، نی، جز که خون ما، نی
دل را کباب کردی، خون را شراب کردی
ز اندیشه شو پیاده، تا بر خوری ز باده
مستفعلن فعولن، آتش مکن مجوشان
می​گو تو هرچه خواهی، فرمان​روا و شاهی
باده چو با خیزان، چون پشه غم​گریزان
تبریز شاد بادا، ز اشرق شمس دینم
 
بد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی
کن کالقدح مذیقا للقوم فی​القیام
العقل فی​الملام والعشق فی​المدام
والصبح قد تبدی فی مهجة​الضلام
هم جان کند رئیسی، هم جان کند غلامی
یا من فداک روحی یا سیدالانام
من راوق قدیم، مستکمل​القوام
زیرا کمال آمد، دیگر نماند خامی
سلمت یا عزیزی، یا صاحب​السلام
لا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی
فالشمس حیث تجری للمشرقین حامی
تعداد دفعات مشاهده: 76