متن شعر

هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت

هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت
یاد داری که ز مستی با خرد استیزه بستی
در غم شیرین نجوشی لاجرم سرکه فروشی
بوالمعالی گشته بودی فضل و حجت می​نمودی
مهتر تجار بودی خویش قارون می​نمودی
بس زدی تو لاف زفتی عاقبت در دوغ رفتی
مخلص و معنی این​ها گر چه دانی هم نهان کن
 
هین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت
چون کلیدش را شکستی از کی باشد فتح بابت
آب حیوان را ببستی لاجرم رفتست آبت
نک محک عشق آمد کو سوالت کو جوابت
خواب بود و آن فنا شد چونک از سر رفت خوابت
می​خور اکنون آنچ داری دوغ آمد خمر نابت
اندر الواح ضمیری تا نیاید در کتابت
تعداد دفعات مشاهده: 52