متن شعر

از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا

از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته
اشکوفه​ها شکفته وز چشم بد نهفته
ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی
ابرت نبات بارد جورت حیات آرد
ای عشق با توستم وز باده تو مستم
ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد
سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد
خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی
گویند جمله یاران باطل شدند و مردند
این خنده​های خلقان برقیست دم بریده
آب حیات حقست وان کو گریخت در حق
 
هر ذره خاک ما را آورد در علالا
چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی
سروت اگر بخوانم آن راستست الا
جز اصل اصل جان​ها اصلی ندارد اصلا
گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا
باطل نگردد آن کو بر حق کند تولا
جز خنده​ای که باشد در جان ز رب اعلا
هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا
تعداد دفعات مشاهده: 137