متن شعر

واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب

واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
از پای درفتاده​ام از شرم این کرم
بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی
از نور آن نقاب چو سوزید عالمی
بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم
برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا
آن را که لقمه​های بلاها گوار نیست
زین اعتماد نوش کنند انبیا بلا
 
کاندر خرابه دل من آید آفتاب
کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب
گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب
یا رب چگونه باشد آن شاه بی​حجاب
واگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب
در بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب
زانست کو ندید گوارش از این شراب
زیرا که هیچ وقت نترسد ز آتش آب
تعداد دفعات مشاهده: 86