متن شعر

بخوردم از کف دلبر شرابی

بخوردم از کف دلبر شرابی
گزیدم آتش پنهان پنهان
هزاران نکته در عالم بگفتم
گهی سوزد دلم گه خام گردد
مرا آن مه یکی شکلی نموده​ست
منم غرقه به بحر انگبینی
بهشت اندر رهش کمتر حجابی
جهان را جمله آب صاف می​بین
اگر با شمس تبریزی نشینی
 
شدم معمور و در صورت خرابی
کز او اندر رخم پیداست تابی
ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی
به مانند دلم نبود کبابی
که سیصد مه نبیند آن به خوابی
که زنبور از کفش یابد لعابی
خرد پیش مهش کمتر سحابی
که ماهی می​درخشد اندر آبی
از آن مه بر تو تابد ماهتابی
تعداد دفعات مشاهده: 285