متن شعر

دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده​ای

دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده​ای
خرقه فلک ده شاخ از او برج قمر سوراخ از او
زد آتش اندر عود ما بر آسمان شد دود ما
در کار مشکل می​کند در بحر منزل می​کند
دل داده آن باشد که او در صبر باشد سخت رو
در غصه​ای افتاده​ای تا خود کجا دل داده​ای
شرمی بدار از ریش خود از ریش پرتشویش خود
خوب است عقل آن سری در عاقبت بینی جری
خامش که مرغ گفت من پرد سبک سوی چمن
 
در هیچ مسجد مکر او نگذشته سجاده​ای
وای ار بیفتد در کفش چون من سلیمی ساده​ای
بشکست باد و بود ما ساقی به نادر باده​ای
جان قصه دل می​کند کو عاشقی دل داده​ای
نی چون تو گوشه گشته​ای در گوشه​ای افتاده​ای
در آرزوی قحبه یا وسوسه قواده​ای
بسته دو چشم از عاقبت در هرزه لب گشاده​ای
از حرص وز شهوت بری در عاشقی آماده​ای
نبود گرو در دفتری در حجره​ای بنهاده​ای
تعداد دفعات مشاهده: 113