متن شعر

به جان تو پس گردن نخاری

به جان تو پس گردن نخاری
بسازی با دو سه مسکین بی​دل
نگویی کار دارم در پی کار
تو گویی می​روم رنجور دارم
ز ما رنجورتر آخر کی باشد
خوری سوگند که فردا بیایم
تو با سوگند کاری پخته​ای سر
تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز
تو آبی ما مثال کشت تشنه
بپاش ای جان درویشان صادق
چه درویشان که هر یک گنج ملکند
به تو درویش و با غیر تو سلطان
که مه درویش باشد پیش خورشید
منم نای تو معذورم در این بانگ
همه دم​های این عالم شمرده​ست
 
نگویی می​روم عذری نیاری
اگر چه بی​دلان بسیار داری
چه باشی بسته تو خاوندگاری
نه رنجوران ما را می​گذاری
که در چشمت نیاییم از نزاری
چه دامن گیردت سوگند خواری
که بر اسرار پنهانی سواری
که بی​مه شب بود دلگیر و تاری
مگرد از ما که آب خوشگواری
چه باشد گر چنین تخمی بکاری
که شاهان راست ز ایشان شرمساری
ز تو دارند تاج شهریاری
کند بر اختران مه شهسواری
که بر من هر دمی دم می​گماری
تو ای دم چه دمی که بی​شماری
تعداد دفعات مشاهده: 113