متن شعر

ای ساقیی که آن می احمر گرفته​ای

ای ساقیی که آن می احمر گرفته​ای
ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدند
ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت
ای خم خسروان که تو داروی هر غمی
جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریف
از جان و از جهان دل عاشق ربوده​ای
ای آنک تو شکار چنین دام گشته​ای
در عین کفر جوهر ایمان ربوده​ای
ای عارفی که از سر معروف واقفی
در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعب
ای گل که جامه​ها بدریدی ز عاشقی
ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشک
ای غمزه​هات مست چو ساقی تویی بده
بهر نثار مفخر تبریز شمس دین
 
وی مطربی که آن غزل تر گرفته​ای
تا تو نقاب از رخ عبهر گرفته​ای
این چه قیامت است که از سر گرفته​ای
رنجور نیستی تو چرا سر گرفته​ای
وین هر دو پرده را ز میان برگرفته​ای
الحق شکار نازک و لاغر گرفته​ای
ملک هزار خسرو و سنجر گرفته​ای
در دوزخی و جنت و کوثر گرفته​ای
وی ساده​ای که رنگ قلندر گرفته​ای
در آتشی و خوی سمندر گرفته​ای
تا خانه​ای میانه شکر گرفته​ای
چون بوی آن دو زلف معنبر گرفته​ای
یک دم خمش مباد چو ساغر گرفته​ای
ای روی زرد سکه زرگر گرفته​ای
تعداد دفعات مشاهده: 129