باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق


لیست اشعار
هر روز سرِ زلفِ تو کاری نهدم
لعلت به صواب هیچ کس دم نزند
چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق است
هر دم به حیل زخمِ دگر سانم زن
هم زلف تو از برونِ دل در تاب است
در عشقِ تو عقل و هوش مینتوان داشت
تا ابروی طاقِ تو کماندار افتاد
دردی که ز تو به حاصلم میآید
تا غمزهٔ چشم رهزنت راهم زد
چون خطِّ رخت هست روان چندینی
زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب است
چشمِ خوشِ تو که مذهبِ عبهر داشت
از زلفِ شکن بر شکنت میترسم
گر عفو کنی به لطف جرمی که مراست
از زلفِ تو دل چو در عقابین افتاد
خطّت دام است و خالت او را دانه است
گفتم: خط مشکین تو بر ماه خطاست
گفتم: «کس را روی تو و موی تو نیست
چون غمزهٔ تو جادویی آغاز نهد
دایم گهر وصل تو میجویم باز

TotalRecords:20
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15