باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق


لیست اشعار
جانی دارم عاشق و شوریده و مست
جز تشنگی تو هوسم مینکند
نه دل دارم نه چشم ره بین چکنم
امروز منم وصل به هجران داده
جسمی است هزار چشمه خون زاده درو
چون کس بنداند آنچه من دانم ازو
من این دل بسته را کجا خواهم برد
چون مرغ دلم به دام هستی در شد
نه بستهٔ پیوند توانم بودن
ما هر ساعت ذخیرهٔ جان بنهیم
جان تشنگی همه جهان میآرد
جانا! جانی عاشق روی تو مراست
در هر دو جهان گر آرزویی جویم
در پرده درونِ دل ریشت بینم
از چشم خوشت بسی شکایت دارم
جانا! مددی به عمر کوتاهم ده
تن زیر امانت تو خاکِ در شد
بی چهرهٔ تو در نظری نتوان دید
هم بادیهٔ عشق تو بی پایان است
در عشق تو دل زیر و زبر باید برد
جان پیش تو بر میان کمر خواهم داشت
گر دیده به تو راه توانستی کرد
کو پای که از دست تو بگریختمی
چون درد ترا من به دعا میطلبم
یا در پیشم چو شمع بنشان و بکش
از خود خبرم ده که ز خود بیخبرم
خورشید رخ تو در نظر خواهم داشت
چون من به تو در همه جهانم زنده
جان رسته ازین قالب صد لون به است
چون دل غم تو به جان توانست کشید
در عشق تو از بس که جنون آرم من
گه پیش در تو در سجود آمدهام
کو کوی تو تا به فرق بشتافتمی
جانا چو نه پنهان و نه پیدا باشی
نه غیر تو را با تو اثر میبینم
در بند نیم ز هیچ کس میدانی
چون راه تو را هیچ سر و پایان نیست
گر دل خواهی بیا و بپذیر و بگیر
تا جاندارم گردِ تو میخواهم تاخت
ما نقطهٔ جان وقف بلای تو کنیم

TotalRecords:70
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15