متفرقه


لیست اشعار
با دلم آتش نگاهی دستبازی می کند
(دود دل را اشک چشم تر تلافی می کند
چند حرف بوسه او بر لب جان بشکند؟
رهروان چون بر میان دامان استغنا زنند
حق پرستانی که از عشق خدا دم می زنند
یکه تازان جنون چون روی در هامون کنند
چرخ در گردش بود تا دل به جای خود بود
یاد ایامی که رویش را بهار شرم بود
چشم من دایم سپند آتش رخساره بود
شمع دل را روشنی در وقت خاموشی بود
در جنون عقل از سر دیوانه بیرون می رود
بی تو گر ساغر زنم خون در رگم نشتر شود
دل سیاه ارباب غیرت را ز منت می شود
گنج در ویرانه من مار ارقم می شود
کی دل دیوانه من رام آهو می شود؟
عافیت می خواهم از گردون، ملالم می دهد
عشوه ها از طالع ناساز می باید کشید
آنچه آن روی لطیف از سایه مژگان کشید
خوش بهاری می رسد فکر می و ساغر کنید
گل نشکفته من در چمن هرگز نمی خوابد
خیال زلف او در دیده خونبار می زیبد
ز شور بلبلان گل از هوای خود نمی افتد
مصفا چون شود دل در غبار تن نمی گنجد
شکوه خامشی در ظرف گفت و گو نمی گنجد
ز راه چشم، غم در جان غم فرسود می پیچد
امید وقت خوش از جمع دیوان داشتم، غافل
چو برگ سبز کز باد خزانی زرد می گردد
ز می هرگاه روی یار عالمسوز می گردد
به کوی عشق زاهد دشمن ناموس می گردد
به درویش از تهیدستی گوارا مرگ می گردد
کم و بیش جهان در نیستی همسنگ می گردد
زمین خشک، گلزار از می گلفام می گردد
(جنون از نشأه هشیاری من ننگ می گیرد
قضا تا نسخه کفر از خط جانانه می گیرد
ز فکر قامتی در دل خرامان شعله ای دارم
نشد قسمت که چندان چشم شوخ او به ما سازد
کسی را از بزرگان می رسد نخوت به درویشان
نفس را یاد رویش شعله بی باک می سازد
تماشای تو از دل سینه ها را پاک می سازد
نفس را صافی از کلفت خراش سینه می سازد

TotalRecords:678
rPP:40
TotalPageCount:17
CurrentPage:7
PageNumberLength:15