باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن


لیست اشعار
دردا که دلم بوی دوایی نشنود
گردل گویم به منتهایی نرسید
هر چیز تو را همی جمالی دگر است
این بادیهٔ تو را سری پیدا نه
عشق تو که ذرّه ذرّه تابنده بدوست
دردا که دلم سایهٔ اقبال ندید
جانم چو ز کنهِ کار آگاه نبود
تا خرقهٔ سروری ز سر بفکندیم
چون دیده سپید شد نظر چند کنیم
عمری به هوس نخل معانی بستم
عمری بدویدم از سر بیخبری
گر من فلکم به مرتبت ور ملخم
از حادثهٔ آب و گلم هیچ آمد
آن دل که سراسیمهٔ عالم بودی
گر قصد فلک کنم به پیشان نرسم
در حیرت و سودا چه توانم کردن
زین پیش دلم بستهٔ پندار آمد
آن سالکِ گرمرو که نامش جان است
در آرزوی چشمهٔ حیوان مردم
چندان که دل من به سفر بیش دَرَست
گاهی به کمال برتر از خورشیدم
ای دل غم جان محنت اندیش ببین
که گفت ترا که راه اندوهش گیر
دردا که دلم به هیچ درمان نرسید
جانان آمد قصد دل و جانم کرد
هر لحظه می یی به جان سرمست دهد
ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطری
هر چند که این حدیث جستی تو بسی
جانی که به راه رهنمون دارد رای
چون هر نفسی ز درد مهجورتری
دل در ره او تصرّف خویش ندید
در بادیهای که عقل را راهی نیست
ای دل! دانی که او سزاوار تو نیست
گر در همه عمر در سفر خواهی بود
ای دل بندی بس استوارت افتاد
هر روز به عالمی دگرگون برسی
هر چند که اهل راز میباید گشت
گاه از مویی مشوشت باید شد
جانا زغمت بسوختی جان، ما را
گر جان گویم برآمد و حیران شد

TotalRecords:45
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15