باب پنجاهم: در ختم کتاب


لیست اشعار
ای دوست بدان کاین فلک پیروزه
جبریل به پرِّ جان ما پرّیدست
بحر کرم و گنج وفا در دل ماست
بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ما
شد در همه آفاق عَلَم شیوهٔ ما
یک قطره ز فقرِ دل سوی صحرا شد
رفتیم و ز ما زمانه آشفته بماند
ای بس که به خار مژه خارا سفتیم
اینک جانم به پیشِ جانان شدهام
صد دُر به اشارتی بسفتیم و شدیم
گلهای حقیقت بنرُفتیم یکی
چون چنگ، همه خروش میباید بود
از نادره، نادر جهانیم امروز
در فقر دلم عزم سیاهی دارد
درویشی را به هر چه خواهی ندهم
که کرد چو بازی مگسی را هرگز
عیسی چو شرابِ لطف در کامم ریخت
گه یک نفسم هر دوجهان میگیرد
از دفترِ عشقم ورقی بنهادم
آمد دلم و کام روا کرد و برفت
جمشید یقین شدم ز پیدایی خویش
رفتم که زبان را سر انشا بنماند
دل نیست که نور حق بر او تافته نیست
ای دل به سخن مثل محال است تُرا
موج سخنم ز اوج پروین بگذشت
اینها که زنظم و نثرِ خود میلافند
خورشید چو رخ نمود انجم برخاست
در وقت بیان،‌عقل سخن سنج مراست
تا کی سخن لطیف نیکو گویم
تا روی چو آفتاب دلدار بتافت
دل میبینم عاشق وآشفته ازو
یا رب ز خور و خفت چه میباید دید
تا بود مجال گفت، جان، دُرها سفت
در هر سخنی که سر بدان آوردم
بر دل ز هوا اگر چه بند است تُرا
بس دُرِّ یقین که میبسفتم با تو
جانم دُرِ این قلزم بیپایان سفت
آن را که ز سلطان یقین تمکین نیست
ای خلق فرو مانده کجایید همه
دیدی که چِه‌ها با منِ شیدا کردی

TotalRecords:48
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15