باب دوازدهم: در شکایت از نفس خود


لیست اشعار
چندان که تو اسرار حقیقت خواهی
اول میلم چو از همه سویی بود
ناکرده وجودم بدل اینجا چه کنم
آواز آمد مرا که در جستن دوست
عمری چو فلک ز تگ نمیفرسودم
هرچند دریغ صدهزار است هنوز
گفتم که شد از نفس پلیدم، دل، پاک
تا با سگ نفس همنشین خواهم بود
هر دم سگ نفس با دلم باز نهد
نفسی دارم که هر نفس مِه گردد
از آتش شهوت جگرم میسوزد
خون شد جگرم ز غصّهٔ خویش مرا
دل را که نه دنیا و نه دین میبینم
از جان سیرم ازانک تن میخواهد
گاهم ز سگ نفس مشوش بودن
این نفس کم انگاشته آید آخر
چون نفس سگیست بدگمان چتوان کرد
هر دل که ز سرِّ کار آگاهی داشت
آنها که مدام از پس این کار شوند
آنجا که فنای نامداران باید
ای نفس فرو گرفته سر تا سر تو
ای در غم نان و جامه و آز و نیاز
بد چند کنی کار نکو کن بنشین
هر دل که به نفس ره به آگاهی برد
از کس چو سخن نمیپذیری آخر
ای عقلِ تو کرده مبتلای خویشت
دردا که دلی که در جهان کار نداشت
مائیم به امر، پای ناآورده
گاهی به هوس حرف فنا میخوانیم
مائیم که نه سوخته و نه خامیم
یک عاشق پاک و یک دل زنده کجاست
دردا که غرور بود و بسیاری بود
بیچاره دلم که خویش حُرْ میپنداشت
مسکین دل من تخم طلب کاشته بود
گه خلوت بینِ هفت گلشن بودم

TotalRecords:35
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15