باب چهارم: در معانی که تعلّق به توحید دارد


لیست اشعار
تا چند ازین نقش برآورده که هست
آنجا که زمین را فلکی بینی تو
هر جان که ز حکم مرکز دوران رفت
آن سالک گرم روْ که در شیب و فراز
هان ای دل بیخبر! کجاییم بیا
دل را نه ز آدم و نه حواست نسب
عشق آمد و نام کفر و ایمان نگذاشت
در عشق نماند عقل و تمییز که بود
آن دل که ز شوق نور اکبر میتافت
از بس که بدیدم ز تو اسرار عجب
یارب چه نهان چه آشکارا که تویی
هر روز به حسن بیشتر خواهی بود
جانا غمِ عشق تو بجان نتوان داد
در راه تو گم گشت دویی اینت عجب!
آن دیده که توحید قوی میبیند
جانا ز میانِ من و تو دست کراست
جانا نه یکیام نه دوام اینت عجب!
دل خستهٔ سال و بستهٔ ماه نماند
چون باز دلم غمِ ترا زقّه نهاد
در عشق توام شادی و غم هیچ نبود

TotalRecords:100
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:3
PageNumberLength:15