باب چهارم: در معانی که تعلّق به توحید دارد


لیست اشعار
آن روز که آفتاب انجم میریخت
گاهی ز نو و گه ز کهن میگویند
در عالم جان نه مرد پیداست نه زن
میپرسیدی که چیست این نقش مجاز
آن سیل که از قوّت خود جوشان بود
آن سر عجب نه توبدانی ونه من
حل کردن آن نه تو توانی و نه من
در بادیهای که پا ز سر باید کرد
کاریست ز پیری و جوانی برتر
در بند گرهگشای میباید بود
تخمی که درو مغز جهان پنهان بود
جانی که درو تیره و روشن تو بوَد
آن قوم که دروحدت کل آن دارند
چون نور منوّرِ سُبُل یابی باز
آن راز که هست در پس صد سرپوش
در حضرت حق، جمله ادب باید بود
گر تشنهٔ بحری به گهر ایمان دار
چون بحر شدی گهر میانِ جان دار
کی پشه تواند که ثریا بیند
گر باخبرست مرد و گر بیخبرست
برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درای
بحری که همه عمر به یکدم بینی
گر تو دل خویش بیسیاهی بینی
گردیدهوری تو دیده بر کار انداز
گرچه دل تو زین همه غم تنگ شود
در بند خیال غیر یک ذرّه مباش
تا کی خود را ز پای و سراندیشی
هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
چون نیست ترا کار ز سودا بیرون
گر پرده ز روی کار بر میداری!
تا چند کنی عزیمت دریا ساز
هر جانی را که غرق انعام بود
چون بدنامی به روزگاری افتد
چون نیست، گر از پیش روی، پیشانت
ور راه ز پس قطع کنی پایانت
گر برخیزد ز پیش چشم تو منی
آن را که به چشم کشف پیداست یقین
بنگر بنگر، ای دل! اگر مرد رهی
میپنداری که حق هویدا گردد
هر دیده که اسرار جهان مطلق دید

TotalRecords:100
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:2
PageNumberLength:15