باب بیست و یکم: در کار با حق گذاشتن و همه از او دیدن


لیست اشعار
آنجا که نه جان رسید ونه تن آنجا
می نرهانی مرا ز من، من چکنم
پیوسته دلم به جانت میخواهد جُست
چندانکه مرا میل به رفتن بیش است
راهی به خودم که مینماید آخر
گر تن گویم به خویشتن مینرود
تا چند به پای جان و تن خواهم رفت
از خود نتوان راه معانی کردن
خواهی که ز اضطرار و خواری برهی
جان محرم درگاه همی باید برد
گر در سفر یگانگی خواهی بود
آن را که ز حق روزفزون آید کار
در عشق دلی خراب چتواند کرد
کارتو، نکو، او بتواند کردن
عالم چو زکاف و نون توان آوردن
ای دوست ز اندوه دل ریش چه سود
تقدیر چو سابق است تعلیم چه سود
از کارِ قضا در تب و در تفت چه سود
گر دوزخی و اگر بهشتی امروز
دی حکم حیات با اجل راندهاند
هر دل که زحکم رفته فرسوده شود
گر مردِ حقی مخالف باطل باش
تا رخت وجودت به عدم در نکشند
آنجا که قرار کار عالم دادند
نفست چه کند چو بند نگشایندش
از هستی خود دمِ تولاّ چه زنیم
جانی اگر از حق خبری میداری
آنها که به علم و عقل در پیشانند
تا چند کنم گناه در گردن خویش
تا چند روی بیهده از هر سویی
بی حکم تو هیچ کار نتواند بود
ترسم که چو بیش ازین جهانت ندهند

TotalRecords:32
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15