باب سی و سوم: در شکر نمودن از معشوق


لیست اشعار
خورشید رخت ملک جهان میبخشد
ای هر نفسی جلوهگری افزونت
از بس که شکر فشاند عشق تونخست
گاهی به سخن قوت روانم بخشی
ای خوش دلی هر دو جهانم غم تو
در هر چیزی که بود دل بستگیم
یک ذرّه ز عشق تو به صحرا آمد
در هر چیزی ترا جمالی دگرست
سرگشتهٔ تست، نُه فلک، میدانی
ای یاد تو آب زندگانی جان را
با جان چه کنم که عشق تو جانم بس
چون روی تو مینبینم ای شمع طراز
هر شب که نیاوری شبیخون غمت
من عاشق روی تو ز دیری گاهم
درد تو که در دلم به جای جان بود
گر ماه نه زیر میغ میداشتیی
رنج تو به صد گنج مسلم ندهم
پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواست
ای بس که دلم بر در تو خون بگریست
دلها که به جمع آرزوی تو کنند
جانم، ز میان جان، وفای تو کند
چندان که دلم سوی تو بشتابد باز
دیرست که سودای تو در سر دارم
ای قاعدهٔ عشق تو جان افزایی
در عشق تو جان قویم میباید
گه جان مرا غرق ملاهی میدار
از بس که شدم ز عشق تو دور اندیش
کو هیچ رهی که پیش آن سدّی نیست
از خود برهان مرا که بس ممتحنم
عشقت ز ابد تا به ازل میبینم
در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاخت
گه در عشقت بی سر و پا میسوزیم
افتان خیزان در ره تو میپوییم
بی روی تو چشم بر چه خواهم انداخت
دوش آمد و گفت اگر دل ما داری
ای بی سر و بن گشته جهانی از تو
گه پیش تو چون قلم بسر میآییم
جانا ز غم عشق تو سرگردانم
در درد خودم چو چرخ سرگردان کن
سر با تو ببازم، کلِه من اینست

TotalRecords:50
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15