باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق


لیست اشعار
چون روی تو در همه جهان روی کراست
بی موی تونیست موی کس موئی راست
تا روی ز زیرِ پرده بنمودی تو
در کوی تو آفتاب منزل بگرفت
ای واقعهٔ عشقِ تو کاری مشکل
عشقت به هزار پادشاهی ارزد
ای زلفِ تو صد دامِ ستم افکنده
جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشت
زلف و رخِ تو که قصدِ جان دارندم
ای روی چو آفتابِ تو پشت سیاه
ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهی
چون ماه، به قطع، آب روی تو نداشت
گر پرده ز روی دلستان برگیری
ای گم شده درحسنِ تو هر دیدهوری
تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتاد
گر در همه عمر آرزوئیم بوَد
ای تُرک! دلم غاشیه بر دوش تو شد
تا حلقهٔ آن زلف مشوّش دیدم
در جنب رخت چو ماه میننماید
بی عشق تو زیستن دریغم آید
ای حسن تو درحدّ کمال افتاده
خورشید که چرخ در نکوئیش آورد
ای نرگسِ صفرا زده سودائی تو
لعلت که بلای دل و دین آید هم
تا روی چو آفتاب جانان بفروخت
گل را به چمن گونهٔ رخسار تو نیست
عشق رخ تو که کیمیای خطرست
گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسم
کوثر که لبِ ترا ندیم افتادهست
ماهی که ز رخ یک سرِ مویم ننمود
آن ماه که سجده بُرد انجم او را
بی لعلِ لبش شکرستان میچکنم
بگشاده رخ و بسته قبا میآید
آن روز که روی دلستان نتوان دید
شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتن
ای باد به سوی زلفِ آن یار بتاز
دوش آمد و بنشست به صد زیبایی
از بادهٔ عشق تو خماری دارم
دل، خستهٔ چشم ناوک انداز مدار
اول که به پیشِ خویشتن راهم داد

TotalRecords:76
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15