باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه


لیست اشعار
ای رحمت و جودِ بینهایت از تو
ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزی
هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند
ای آن که کمال خرده دانان دانی
ای آن که به حکم، ملک میرانی تو
جان حمد تو از میانِ جان میگوید
گر دست دهد غم تو یک دم، آن به
هم در بر خود خواندگان داری تو
ای گم شده دیوانه وعاقل، در تو
هم عقل ز کُنْه تو نشان میجوید
چون نیست کسی در دو جهان دمسازت
چون حاضر غایبی فغان بر چه نهم
ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو
ای آن که چنانکه مصلحت میدانی
چون ذُلِّ من از من است و چون عزّ از تو
گه تحفه به نالهٔ سحرگاه دهی
در ملک دو کون پادشاهی میکن
ای در دلِ من نشسته جانی یا نه
ملکِ غم تو هر دو جهان بیش ارزد
جانا دایم میان جان بودی تو
هر قطره به کُنْهِ دُرِّ دریا نرسد
سی سال به صد هزار تک بدویدیم
کردم تک و پوی بی عدد بسیاری
ای خورده غم تو یک به یک چندینی
جانها چو ز شوق تو بسوزند همه
جان از طلب روی تو آبی گردد
دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت
کاری که ورای کفر و دین میدانم
هرجان که طریق پردهٔ راز نیافت
از سرِّ تو هر که با نشان خواهد بود
گم گشتن خود، از تونشان بس بودم
بی یادِ تو دل چو سایه در خورشید است
چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بود
ای عقل شده در صفت ذات تو پست
چون عفو تو میتوان مسلم کردن
گر فضلِ تو عقل را یقین مینشود
یک ذره هدایتِ تو میباید و بس
چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را
جانا که به جای تو تواند بودن
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

TotalRecords:111
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:2
PageNumberLength:15