باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه


لیست اشعار
ای پاکی تو منزّه از هر پاکی
در وصفِ تو، عقل، طبعِ دیوانه گرفت
ای هشت بهشت، یک نثارِ درِ تو
وصفت نه به اندازهٔ عقلِ کَهُن است
جان، محو شد و به هیچ رویت نشناخت
دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
عقلی که جهان کمینه سرمایهٔ اوست
وصف تو که سرگشتهٔ او هر فلکی است
بر وصف تو دستِ عقل دانانرسد
ای از تو فلک بی خور و بی خواب شده
خورشید، که او زیر و زبر میگردد
عالم که فنای محض، سرمایهٔ اوست
هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز
هر نقطه که در دایرهٔ قسمت تست
هم گوهر بحر لطف بیپایانی
نه عقل به کُنْهِ لایزال تو رسد
نه عقل، بدان حضرت جاوید رسد
آنجا که تویی هیچ مبارز نرسد
نه لایق کوی تست سیری که بود
گر با تو به هم دگر نباشد چه بود
ای غیر تو درهمه جهان موئی نه
کس نیست که در دو کون ما دون تونیست
ای پیش تو صد هزار جان یک سرِ‌موی
در وصف تو عقل و دانش مانرسد
در معرفت تو دم زدن نقصان است
گردون زتو، بی سر و بنی بیش نبود
یک لحظه که در گفت و شنید آئی تو
بی تو به وجود آرمیدن نتوان
از بس که در انتظار تو گردون گشت
در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو
یا رب! همه اسرار، تو میدانی تو
ذاتت ز ازل تا به ابد قائم بس
کو عقل که در ره تو پوید آخر
ای عین بقا! در چه بقائی که نهای
در ذات تو سالها سخن راندهایم
در راه تو معرفت خطا دانستیم
کو چشم که ذرّهای جمالت بیند
اسرار تو در حروف نتواند بود
ای آن که ز کفر، دین، تو بیرون آری
عالم که پر از حکمتِ تو میبینم

TotalRecords:111
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:1
PageNumberLength:15