ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه


لیست اشعار
هرکه نامخت ازگذشت روزگار
از خراسان به روز طاوس وش
هم چنان سرمه که دخت خوب روی
شب زمستان بود، کپی سرد یافت
آن گرنج و آن شکر برداشت پاک
دمنه را گفتا که تا: این بانگ چیست؟
گفت: هنگامی یکی شهزاده بود
کشتیی بر آب و کشتیبانش باد
بانگ زله کرد خواهد کر گوش
وز درخت اندر، گواهی خواهد اوی
هم چنان کبتی، که دارد انگبین
هیچ شادی نیست اندر این جهان
تا جهان بود از سر مردم فراز
گفت با خرگوش خانه خان من
آن که را دانم که: اویم دشمنست
کار چون بسته شود بگشایدا
بار کژ مردم به کنگرش اندرا
آفریده مردمان مر رنج را
اندر آمد مرد با زن چرب چرب
شاه دیگر روز باغ آراست خوب
خود ترا جوید همه خوبی و زیب
پس تبیری دید نزدیک درخت
باکروز و خرمی آهو به دشت
خایگان تو چو کابیله شدست
چون درآمد آن کدیور، مرد زفت
آمد این شبدیز با مرد خراج
دست و کف و پای پیران پر کلخج
گر خوری از خوردن افزایدت رنج
گفت: خیز اکنون و سازه ره بسیچ
آهو از دام اندرون آواز داد
پادشا سیمرغ دریا را ببرد
اندر آن شهری که موش آهن خورد
از فراوانی، که خشکا مار کرد
آنگهی گنجور مشک آمار کرد
چونکه مالیده بدو گستاخ شد
چون که نالنده بدو گستاخ شد
کرد روبه یوزواری یک ز غند
مرد دینی رفت و آوردش کنند
گنبدی نهمار بر برده، بلند
روز جستن تازیانی چون نوند

TotalRecords:105
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:1
PageNumberLength:15