باب سی و یکم: در آنکه وصل معشوق به کس نرسد


لیست اشعار
چندین در بسته بی کلیدست چه سود
کس از می معرفت ندادست نشان
چون نیست رهی به هیچ سوئی کس را
دل سوختگان که نفس میفرسایند
آنها که به عشق گوی بردند همه
عقلی که کمال در جنون میبیند
دل با غمِ عشق پای ناوُرد آخر
گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیم
دستی که برین شاخ برومند رسد
عاشق تن خود با غم پیوست دهد
هر دل که ز ذوق آن حقیقت جان یافت
چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل!
ای دل ز پی دلیل نتوانی شد
اندر طلب حضرت جاوید آخر
دل گم شد و در ره الاهی اِستاد
نه هیچ کسی به زندگانیش گرفت
آن ذوق که در شکر چشیدن باشد
ای مانده به زیرِ پرده! او کی باشی
چو مهرهٔ مِهر بازی ای سرو سهی
گر بندِ امیدِ وصلِ او بست ترا
هم هر ساعت در ره تاریکتری
گر گنج به تو رسید پنهان میدار
ذرات جهان در اشتیاقند همه
ای کاش ترا دیدهٔ دیدن بودی
تا جان دارم همچو فلک میپویم
گر بشتابم نه روی بشتافتن است
دردا که ز بی نشان نشانم نرسید
نه دل دارم نه جان نه تن چتوان کرد
تا چند غم این ره پر بیم کشیم
چون یار نمیکند دمی همدمیم
من عاشقِ زارِ روی یارم چکنم
هر جان که فدای روی اونتوان کرد
دل تحفهٔ دلنواز نتوان آورد
گنجت باید به رنج خو باید کرد
دل در طلبش بجان گرفتار آمد
چون نیست دلم را جز ازو دلجویی
کو کس که چو بوده گشت نابوده نشد
ای دل چو حجاب و پرده در کار بسی است
همچون شمعی چند گدازم چکنم
درداکه قرار از دل سرمستم رفت

TotalRecords:78
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15