غزلیات شمس


لیست اشعار
آدمیی، آدمیی، آدمی
آفتابا سوی مه رویان شدی
آفتابی برآمد از اسرار
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
عاقبت از عاشقان بگریختی
عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
عقل از کف عشق خورد افیون
آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای
آه از عشق جمال حوریی
اه چه بی رنگ و بی نشان که منم
آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای
آه در آن شمع منور چه بود
آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
آه که بار دگر آتش در من فتاد
آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
آه که دلم برد غمزه های نگاری
آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی
از عشق خورید باده و نقل
آخر گهر وفا ببارید
آخر گل و خار را بدیدی
آخر مراعاتی بکن مر بی​دلان را ساعتی
عالم گرفت نورم بنگر به چشم​هایم
علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
آمد آمد در میان خوب ختن
آمد آمد نگار پوشیده
آمد آن خواجه سیماترش
آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
آمد بهار خرم و آمد رسول یار
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
آمد مه و لشکر ستاره
آمد سرمست سحر دلبرم
آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر

TotalRecords:2964
rPP:40
TotalPageCount:75
CurrentPage:1
PageNumberLength:15