باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع


لیست اشعار
شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است
شمع آمد و گفت: موسی جمع منم
شمع آمد و گفت: جان فشان آمدهام
شمع آمد و گفت: جانِ من میسوزد
شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مرا
شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بود
شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است
شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویش
شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهم
شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بود
شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد
شمع آمد و گفت: عزّت من بنگر:
شمع آمد و گفت: در دلم خونم سوخت
شمع آمد و گفت: هر زمان چون قلمم
شمع آمد و گفت:‌چند سرگشته شوم
شمع آمد و گفت: با چنین کار درشت
شمع آمد و گفت: چون منم دشمنِ من
شمع آمد و گفتا: منِ مجنون باری
شمع آمد و گفت: چند باشم سرکش
شمع آتش را گفت که طبعی که تر است
شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایم
شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز
شمع آمد وگفت: جاودان افتادن
شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنم
شمع آمد و گفت: من نیم عهد شکن
شمع آمد و گفت: هر دمم میسوزند
شمع آمد و گفت: نی غمم میبرسد
شمع آمد و گفت: جانم آتشخانه است
شمع آمد و گفت: جان نگر بر لبِ من
شمع آمد و گفت: می بر افروزندم
شمع آمد و گفت:‌چون مرا نیست قرار
شمع آمد و گفت: چند از افروختنم
شمع آمد و گفت: از چه دل خوش دارم
شمع آمد و در آتش سرکش پیوست
شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پای
شمع آمد زار زار و میگفت به راز
شمع آمد و گفت: کیست گمراه چو من
شمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیم
شمع آمد و گفت: مانده در سوز و گداز
شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پا

TotalRecords:101
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:1
PageNumberLength:15