باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات


لیست اشعار
ما رندان را حلقه به گوش آمدهایم
ما خرقهٔ رسم، از سرانداختهایم
تا دل به غم عشق تو در خواهد بود
زانگه که مرا عشق تودرکار آورد
در عشق تو دین خویش نو خواهم کرد
سودای توام بیدل و دین میخواهد
آن رفت که گفتمی من از زهد سخن
معشوقه نه سر،‌نه سروری میخواهد
چون با سرو دستار نمیپردازم
در عشق بزرگیم به خردی بدهم
ترسابچهای که توبه بشکست مرا
نه در سرِ من سَرِسری بینی تو
تا در بُنهٔ خویش مقام است ترا
تا چند ز زاهد ریائی آخر
از بس که دلم بسوخت زین کاردرشت
زین دَرد که جز غصهٔ جان میندهد
گر زهد کنی سوز وگدازت ببرد
خواهی که ز خود به رایگان باز رهی
خون شد جگرم بیار جام ای ساقی
از تفِّ دلم می به صباح ای ساقی
شمع است و شراب و ماهتاب ای ساقی
همچون من و تو علی الیقین ای ساقی
دل گشت ز معصیت سیاه ای ساقی
هم سبزهٔ سرمست برُست ای ساقی
چون گل بشکفت در بهار ای ساقی
تاکی شوم از زمانه پست ای ساقی
سلطان، تو، به می دهندگی ای ساقی
تا کی گوئی ز چار و هفت ای ساقی
گل روی نمود از چمن ای ساقی
پر کن شکمی به اشتها ای ساقی
تا چند ازین بی خبران ای ساقی
هرگز نه جهانِ کهنه نو خواهد شد
برخاست دلم، چوباده در خم بنشست
وقت است که در بر آشنائی بزنیم
ترسم که چو پیش ازین کم از کم نرسیم
ای هم نفسان فعل اجل میدانید
خوش باش دلا که نیک وبد میبرسد
بر چهرهٔ گل شبنم نوروز خوشست
چون پرتو شمع بر شراب است امشب
چون گل بشکفت ساعتی برخیزیم

TotalRecords:77
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15