شاه و درویش


لیست اشعار
ای وجود تو اصل هر موجود
ای دوای درون خسته‌دلان
سال‌ها شد که مهر عالم‌سوز
از خدا گر ره خدا طلبی
ای خوش آن شب که جبرئیل امین
در دریای سرمدست علی
گوهر حقهٔ دهان سخنست
روزی از روزهای فصل بهار
ای که با من سر سخن داری
سخن‌آرای این حدیث کهن
یار هرگه درو نظر می‌کرد
چون شب تیره در میان آمد
صبح دم کز نسیم مهرافروز
شاه چون در گدا نظر می‌کرد
باز چون ظلمت شب آمد پیش
باز چو مهر از فلک سر زد
اهل مکتب شدند واقف حال
هیچ جا در جهان حبیبی نیست
یک شب القصه رو به شاه آورد
آن شب آفاق همچو گلشن بود
آمد و جا گرفت بر لب بام
صبح چون ریخت دانهٔ انجم
چند روزی که شاهزادهٔ عصر
بود شه را کبوتری که فلک
روز دیگر که آفتاب منیر
بر سر دست شه کمانی بود
شاه تیری که در کمان پیوست
چون کمان این سخن شنید از تیر
چند روزی که شاه بنده‌نواز
روز دیگر که وقت میدان شد
بود کوهی و بوالعجب کوهی
در صف آهوان غزالی بود
چون ز بهر نشاط نوروزی
آن غزالی که گفته شد زین پیش
شب که در بزم‌گاه مینا رنگ
روز دیگر که با هزار شکوه
بار دیگر که خسرو انجم
بود چون بحر و کان ز معنی پر
از قضا دور چرخ کاری کرد
خوشنویسی که این رقم زده بود

TotalRecords:53
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15