باب بیست و چهارم: در آنکه مرگ لازم و روی زمین خاک رفتگان است


لیست اشعار
شیر اجلت چو درکمین خواهد بود
گیرم که ترا لطف الاهی آمد
چون روی تو در هلاک خواهد بودن
از آتش دل چو دود بر خواهی خاست
زان پیش که در عینِ هلاکت فکنند
تا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیست
گاهی به قبولِ خلق خواهی آویخت
گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
چون رفتنِ بیقیاس داری در پی
ره بس دور است توشه بردار و برو
هر رنگ که ممکن است آمیخته گیر
گیرم که جهان به کام دیدی وشدی
ای آنکه ز نفسِ شوم در آکفتی
بس کس که ز کوچهٔ هوس برنامد
قومی که به خاک مرگ سر بازنهند
دو چشم ز اشک خیره میباید کرد
تا چند ز مرگِ خویش غمناک شوی
ماتم زدگان عالم خاک هنوز
دنیا مطلب مباش مغرور ازو
خلقند به خاک بیعدد آورده
چون رفت ز جسم جوهر روشن ما
بس داغ که چرخ بر دلِ ریش کشید
دل کز سرِ عمر سرنگون بر میخاست
زین بحر که در نهاد آمد تا سر
بس خون که دلم اول این کار بریخت
در حبسِ وجود از چه افتادم من
تن از دو جهان بس که حجابی برداشت
خلقی که درین جهان پدیدار شدند
بس عمر عزیز ای دل مسکین که گذشت
دردا که جفای چرخ پیوسته بماند
ای دل دانی که کار دنیا گذریست
هر ذره که در وادی و در کهساریست
اجزاء زمین تن خردمندان است
هر خاک که در جهان کسی فرسوده است
لاله ز رخی چو ماه میبینم من
پیش از من و تو پیر و جوانی بودست
دی خاک همی نمود با من تندی
هر کوزه که بیخود به دهان باز نهم
بر بستر خاک خفتگان میبینم
هر سبزه و گل که از زمین بیرون رُست

TotalRecords:43
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15