باب بیست و ششم: در صفت گریستن


لیست اشعار
چون جان دلم ز سیر،‌چون برق شدند
در عشق مرا چه کار با پردهٔ راز
دریای دلم گرچه بسی میآشفت
خون دل من که هر دم افزون گردد
شب نیست که خون از دل غمناک نریخت
این شیوه مصیبت که مرا اکنون است
گر دل بشناختی که من کیستمی
گر جان گویم جای خرابش بنماند
هر شب چو غمی ز چشم من خون ریزد
چون دریائی کنار من از جا خاست
هر چند که پشت و روی دارم کاری
گفتم ای چشم خواب میباید برد
آن دل که نشان غمگساری میجست
ای دل هر دم دست به خون نتوان برد
ای دل ز هوای عشق کیفر میبر
هر سیل که از خون جگر خواهد خاست
خونی که مرا در دل و جان اکنون هست
یک همنفسی کو که برو گریم من
گفتم:‌دل من که خانهٔ جان اینست
از شرم رخت سرخی گل میبشود
ای عشق توأم در تک و تاب افکنده
تا کی ریزم ز چشمِ خون پالا اشک
چون دردِ دلم تو میپسندی بسیار
تا جان دارم حلقِ من و خنجر تو
ای از رخ چون گلت گلابِ دیده
چون چشم به یارِ سیم تن میافتد
تن خاک نشین چشم یار آمده گیر
جانا!‌غم تو با تن چون مویم داشت
چون شمع، ز بس سوز، خور و خوابم شد
تا کی ز تو روی بر زمین باید داشت
بس سیل که خاست هر نفس چشمم را
زان روی که در روی تو چشمم نگریست
آن ماه، مرا چو خاک در کوی افکند
چون ایندل غم کشم وطن در خون دید
روزی که دل شکسته پیش تو کشم
با دل گفتم بسی زیان میبینم
از گریهٔ خود بسی نکویی دارم
شبرنگ خطت که رام افسونم بود
از رشک تو، کاغذین کنم پیراهن
چون هر مویم نوحه گر آید بی تو

TotalRecords:47
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15