باب سی و دوم: در شکایت کردن از معشوق


لیست اشعار
نه همچو منت به مهر یاری خیزد
چون من به خلاف تو نکردم کاری
گر با غم تو مرا شماری نبود
ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهی
از دل گرمی که در هوای تو مراست
عشق تو که همچو شمع میسوخت مرا
گر هیچ نظر کنی به روی ما کن
تا جان دارم سر وفا دارم من
تاکی نفسی از سر صد درد زدن
ناکرده به پرِّ پشهای دمسازی
خون ناخوردن به از وبالست ترا
شب نیست که دل حزین ندارم از تو
در کوی تو جان گوشه نشین میدانم
تا کی رانی از در خود دربدرم
چون دل ز غم عشق تو یک ره جان برد
در عشق تو من گرد جنون میگردم
گه درد توام ز پرده آرد بیرون
دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنم
امروز چنین بر سر غوغای توام
جانا ره بدخویی ناساز مگیر
جانا بگذر به کوی ما یک باری
دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز
گر جان گویم هست پس پردهٔ تست
بس طیره بماندم ز طنّازی تو
تا چند من سوخته را رنجانی
نه مرهم خون خوارهٔ خود خواهی کرد
هر کاو نه به جان کناره جوید از تو
از آهِ درون کام و زبانم بمسوز
در ششدرهٔ غمم بمگداز آخر
هر لحظه همی بیشترم میسوزی
تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت
تا کی دل و جان دردمندم سوزی
من با تو بدی نکردم ای بینایی
هم رهبر این عاشق گمراهی تو
گر بی تو دمی خون جگر مینخورم
گه راندهٔ دربدرم میداری
گاهی به بر خویشتنم میخوانی
ای عشقِ تو کیمیای سرگردانی
هر لحظه به سوی من شبیخون آری
گه با من دلخسته کنی دمسازی

TotalRecords:61
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15