غزل ها


لیست اشعار
بنازم شیشهٔ می را ، که خوش مستانه می گرید
به لحد چگونه زین غم، دلم آرمیده باشد
عشق کو کز دل و دین نام و نشان گم باشد
ز صوت بلبل اندر بوستان فرزانه می گرید
فلک سای و غم صهبا،کسی هشیار کی ماند
گفتگو عین صداع است ، ار چه سر گوشی بود
بیار باده که جانم دمی ز ناله بر آید
کسی به دور محبت خمار خم نکشد
بهشت خاص شما زاهدان، نماز کنید
به رغم توبهٔ من چون لبت پیاله بنوشد
دلم ز گوشهٔ گلخن به طوف باغ آمد
مگر لب تو قرین شراب می گردد
برهمن کیشم، که صدقم طعنه بر اصحاب زد
از پی صید دگر، تا بجهاندی سمند
دوش از پیش نظر، چون غمش از دل برود
گر محبت حمله بر ناموس کفار آورد
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود
ای گریه ریزشی، که بلا کم نمی شود
کدام لحظه دلم گرد غم نمی گردد
دودی ز دل برآمد و خون جوش می زند
بسی در کوفتم تا یک خبر از می فروش آمد
دل مراد به گرد حصول می گردد
دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شد
اگر ز کاوش مژگان او دلم خون شد
ترسم از اهل ورع، شوق شرابم بکشند
باز شاهین امیدم اوج پروازی کند
چو مرغ سدره که در آشیان بیاساید
آواره دلی کو روش خیر نداند
به حکم عشق چو بر اهل صدق ره گیرند
عیدی چنین، که زاهد، اندوه دین ندارد
آنجا که بخت بد به تقاضا غلو کند
آن طره چون علم به سر دوش می زند
در ره سودای او، فرزانه در خون می رود
به جهان چه کار سازم، که به ساختن نیرزد
کسی کز فقر جوید کام، درویش کی ماند
لب حرف شفا گفت، دلِ سوخته تب کرد
مست عشق تو که میدان طلب از شیر شود
غم چو شبخون می زند، هان دوستان لشگر کنید
دگر دلم ز می تازه مست می گردد
یاران به روز حادثه برق جهان شوند

TotalRecords:573
rPP:40
TotalPageCount:15
CurrentPage:8
PageNumberLength:15