غزل ها


لیست اشعار
آن مست ناز کز نگهش می فرو چکد
دل خستگان که بستهٔ تدبیر می شوند
دگر خلوت به عشرت خانهٔ خمّار می باید
اهل معنی سر به صحرای درونم داده اند
چه فتنه در دل آن عشوه ساز می گذرد؟
کسی که رو به حریم رضا نمی آرد
ز بهر داغ که مستان علاج می طلبند
تا بود سراسیمه دلم در به دری بود
تا به کی عمر به افسوس و جهالت برود
فغان کز سینه دائم آه بی تاثیر می زاید
چه مهربان به سفر شد، چه تند قهر آمد
مستان عشق خانه در آتش گرفته اند
تا قدم بر اثر نام و نشان خواهد بود
کسی که دل به وفای تو عشوه کیش نهاد
زندانی شوق تو به گلزار نگنجد
کجاست فتنه که آن شوخ را سوار کند
آنان که غمت مایهٔ افسانه نسازند
هر چند دست و پا زدم آشفته تر شدم
صد غم دمی بزاید، کانرا سبب نباشد
خضر اگر بر لب کس منت آبی دارد
هر زمان در فتنه خوش نامهربانی می شود
عاقلان آدابت آموزند و رسوایت کنند
طریق دلبری تو مگر پری داند
هر که را نشأ غیرت به سلامت باید
خرد دارالشفای جهل، محنت خانه می سازد
حدیث عشق جان فرسا بگویید
در محبت لب خشک و دل تر می خندد
اهل وفا که آتش ما تیز می کنند
که دست در خُمِ مِی زد، که خون ما جوشید
مدعی باز ملولست و بلایی دارد
کرشمه دست در آغوش نوشخند تو باد
دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبود
روی گرمی کو که داغم باز بوی خون دهد
عرض کردیم به زاهد که ریا نفروشد
دارم ز زخم غمزهٔ او لذتی که بود
با محبت گهر عجز و نیاز افشاند
برهمن کی ره اسلام از بیم و ستم گیرد
گر دل اهل حقیقت در راز افشاند
آن چنان زآتش بیداد مرا می سوزد
آنم که تلخی ام ز غم افزون نوشته اند

TotalRecords:573
rPP:40
TotalPageCount:15
CurrentPage:6
PageNumberLength:15