غزل ها


لیست اشعار
دانی که چیست مصلحت ما؟ گریستن
دلا رنجی ببر، کز دردمندان می توان بودن
خوش در خور است، حسرت تو با گریستن
میرم ز هجر و گویم، یا رب به حسرت من
بوستان پژمرده گردد، از دل ناشاد من
نام حسنت چون برم، بر آسمان آید گران
نه رو از ناز می تابد، گه نظاره ماه من
تا تیغ به کف یابی، بر نفس دو دستی زن
بیار شیشهٔ می، بر گل و کلاه فشان
ای گریه، خون دل به کنار هوس مکن
هنگام و دم نزغ، خراب نقس است این
میان دعا بر دل شب مزن
ز خونم روی میدان تازه گردان
کو می شوقی که دل مست جنون آید برون
ساقی بیا و دامن گل بر سبو فشان
تو ای زاهد برو افسانهٔ باغ ارم بشنو
ز چشم من مجوش ای گریه هنگام وصال او
مسازم نا امید از خود، چو گشتم مبتلای تو
تا به خون ریزیم اشارت ها نمود ابروی او
اینک رسید وعده، گشاد نقاب کو
صنمی که غمزهٔ او، به صف بلا نشسته
خیز و شراب حیرتم، زان قد جلوه ساز ده
ساغر لب ریز وصل، بر کف مشتاق نه
عاشقی دکان رسوایی به شهر و کو منه
شب نشد از تاب تب پیرهن آتشکده
جانم ز سینه بر زه دامان بر آمده
به کشتن من عاجز شتاب، یعنی چه
نه بی موجب به خاکم، از سم اسبش، نشان مانده
بانگ ما کبک است، خرمن را به خرمن باز ده
از سفر می آیی و تاراج عزت کرده ای
ای که سر تا قدمم را به جنون داشته ای
تا مژدهٔ زخم دگر، دامن کش جان کرده ای
ای عشق خوش تهیهٔ لذات کرده ای
ای نه فلک ز خوشهٔ صنع تو دانه ای
بشتاب در راه طلب، بگذر ز هر آسودنی
بهار رفت و نکردیم عزم جای خوشی
اگر آرایش از دکانچهٔ ناموس بستانی
تا بدانی که دوستدار کشی
من صید غم عشوه نمایی که تو باشی
نه شکیب توبه از می، نه ادب ز ما به مستی

TotalRecords:573
rPP:40
TotalPageCount:15
CurrentPage:14
PageNumberLength:15