باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن


لیست اشعار
خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون،
تدبیر تو چیست بغض با حب کردن
تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئییی
تا کی هنر خویش پدیدار کنی
بد چند کنی کار نکو کن، بنشین
تا بر ره خلق مینشینی ای دل
ای دل هر دم غمی دگرگون میخور
چون درد ترا تا به ابد درمان نیست
ای دل همه چارهٔ تو بیچارگی است
زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفت
جانا دل من خویش به دریا انداخت
اوّل دل من بر سر غوغا بنشست
در راه تعب ترک طرب باید کرد
درعالم مرگ زندگانی دور است
مردی چه بود رند و مقامر بودن
از جزو به سوی کل سفر باید کرد
هر پرده که بند پرده در خواهد خاست
گر دریائی ز شور بنشانندت
تا کی باشی چو آسمان در تک و تاز
گر همچو فلک سالک پیوسته شوی
هر روز مرا غمی دگر پیش آید

TotalRecords:21
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15