ابیات پراکنده


لیست اشعار
چون نیست شدی هست ببودی صنما
مرد باید که جگر سوخته چندان بودا
کار چون بسته شود بگشایدا
خداوندا بگردانی بلا را
به حق هر دو گیسوی محمد
نسیما جانب بستان گذر کن
چون مرا دیدی تو او را دیده‌ای
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور
گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا
در شب تاریک برداری نقاب از روی خویش
هر کسی محراب کردست آفتاب و سنگ و چوب
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
آتش نمرود هرگز پور آذر را نسوخت
امروز بهر حالی بغداد بخاراست
ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود
می هست و درم هست و بت لاله رخان هست
هر آن دلی که ترا، سیدی بدان نظرست
اگرچه خرد یکی شاخک گیاه بود
هر آن دلی که نهفتست زیر هفت زمین
صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی
ای ترک جان نکرده و جانانت آرزوست
رنج مردم ز پیشی و بیشیست
از دوست پیام آمد کاراسته کن کار
ای روی تو چو روز دلیل موحدان
از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد
آری چنین کنند کریمان که شاه کرد
هر آن شمعی که ایزد برفروزد
برون ز گوشه بهشت برین سقر باشد
عاشقی خواهی که تا پایان بری
با خلق هر کرم که کند هم خدا کند
مرا تو راحت جانی معاینه نه خبر
هیچ صورتگر بصد سال از بدایع وزنگار
او درین فکر تا به ما چه کند
ما دل آسوده تا خدا چه کند
بزیر قبهٔ تقدیس مست مستانند
کار همه راست چنانکه بباید
خوش آید او را چون من بناخوشی باشم
هر باد که از سوی بخارا بمن آید
نی نی ز ختن باد چنان خوش نوزد هیچ
بده تو بار خدایا درین خجسته سفر

TotalRecords:62
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15