باب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ ب‍یحوصله و معانی که تعلّق به


لیست اشعار
هر جان که بدان سرِّ معما نرسید
هر دل که بجان طریق دمساز نیافت
سنگی که نه در فروغِ خور خواهد ماند
مردند همه، در هوسی، چتوان کرد
کو دل که بداند نفسی اسرارش
گر دیدهوری مرد لقا باید شد
چون می بتوان به پادشاهی مردن
ای در طلب گره گشائی مرده
ای همچو سگی به استخوانی قانع
ای جان تو در ذُلِّ جدائی قانع
هرگاه که سِرِّ معرفت یابی باز
چون مرغ دلم حوصلهٔ راز نیافت
ای مرد فسرده راز مینشناسی
از مال همه جهان جوی داری تو
کو عقل که قصد آن جلالت کردی
چون حوصله نیست تا خبر خواهد شد
چون بسیارم تجربه افتاد از خویش
جانا جانم غرقهٔ دریای تو بود
این کار که عشق تو مرا پیش آورد
در بادیهٔ تو منزلی میباید
گر یک دم پاک می برآید از من
در عشق رخت علم و خرد باختهام
دل در طلب وصال تو جان میباخت
چون طاقت عشق تو ندارم آخر
چون خون دلم بی تو بخوردم آخر
در قلزم عشق تو که دیار نماند
جان نتواند ز عشق بر جای بُدن
آهی که ز دست غم برآرم بی تو
هر روز ره عشق تو از سر گیرم
هر کس که ز زلف تو ندارد تابی

TotalRecords:30
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15