غزل ها


لیست اشعار
ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیست
هر که در راه عشق صادق نیست
ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست
در دل آن را که روشنایی نیست
دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت
نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد
معشوق به سامان شد تا باد چنین باد
دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد
روزی دل من مرا نشان داد
تا نگار من ز محفل پای در محمل نهاد
این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهاد
تا کی کنم از طرهٔ تو فریاد
ایام چو من عاشق جانباز نیابد
مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد
کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد
آنکس که ز عاشقی خبر دارد
دلم با عشق آن بت کار دارد
آنرا که خدا از قلم لطف نگارد
با من بت من تیغ جفا آخته دارد
نور رخ تو قمر ندارد
آنی که چو تو گردش ایام ندارد
تا لب تو آنچه بهتر آن برد
منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد
زلف پر تابت مرا در تاب کرد
عاشقی تا در دل ما راه کرد
سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد
روی خوبت نهان چه خواهی کرد
ناز را رویی بباید همچو ورد
ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد
صحبت معشوق انتظار نیرزد
عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد
خوبت آراست ای غلام ایزد
زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزد
زهی چابک زهی شیرین بنامیزد بنامیزد
چه رنگهاست که آن شوخ دیده نامیزد
دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد
معشوق که او چابک و چالاک نباشد
هر دل که قرین غم نباشد
در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد
از دوست به هر جوری بیزار نباید شد

TotalRecords:435
rPP:40
TotalPageCount:11
CurrentPage:3
PageNumberLength:15