مطلع ها


لیست اشعار
زشت رو چون سازد از خود دور خوی زشت را؟
چرخ می داند عیار آه پرتائثیر را
چشم صیاد تو ترسانده است چشم ناز را
چون دریغ از دیده داری حسن ذات خویش را
از دست کار رفته بود پیش، کار ما
گردون سنگدل نبود مرد جنگ ما
زد غوطه بس که در تن خاکی روان ما
تا چند نهد روی به رو آن کف پا را؟
بگذار شود زیر و زبر جسم گران را
بیدار کند بانگ نی افسرده دلان را
کلید فتح بود از دل شکسته گدا را
قرار نیست دمی چون شرار، خرده جان را
زهی ز روزن داغ تو روشنایی دلها
نیست پروای کدورت دل بی کینه ما را
گریه مستانه بی می می کند ما را خراب
از ترحم حسن جولان می نماید در نقاب
می شود در دور خط عاشق ز جانان کامیاب
عمر را پاس نفس باز ندارد ز شتاب
چه خیال است کند مست ترا باده ناب
روز در جام می آویز که در شب می ناب
چو ساخت قد ترا حلقه عمر پا به رکاب
یکی دو شد ز اجل ماتم روان غریب
زردرویی می کشد مهر از ترنج غبغبت
عمر چون از چل گذشت از وی وفاجستن خطاست
حاصل ما از نظربازی نگاه حسرت است
لعل جان بخش ترا خط دورباش آفت است
قسمت روشندلان از زندگانی کلفت است
در کهنسالی ز نسیان شکوه کفر نعمت است
بی دماغان را نرنجاندن به صحبت منت است
شیوه چشم کبود از چشم ها دلکشترست
باده لعلی ز لعل و شیشه از کان خوشترست
راحت مرگ فقیران ز اغنیا افزونترست
نیست شاه آن کس که او را تاج گوهر بر سرست
صندل بی مغز عالم گرده دردسرست
آنچه ما را از شراب زندگی در ساغرست
می شوم گل، در گریبان خار می افتد مرا
بحر نتواند غبار غم ز دل شستن مرا
می گشاید ذکر بر رویت در الله را
خط مشکین خواست عذر آن عذار ساده را
نیست سوی حق به جز تسلیم راهی بنده را

TotalRecords:515
rPP:40
TotalPageCount:13
CurrentPage:1
PageNumberLength:15