باب چهل و هفتم: در معانیی که تعلق به شمع دارد


لیست اشعار
بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست
با عشق تو جان خویش در خواهم باخت
ای در سر ذرّه ذرّه سودا از تو
تا چند ز سودای تو در سوز و گداز
خونی که ز تو درجگرم میگردد
جان پیش رخت نثار خواهم آورد
گه عشق توام چو شمع گرینده کند
در عشق تو از نفع و ضرر نندیشم
جان روی دل افروزِ تُرا باید داشت
دل شمع تو شد به یک نفس مرده شود
تن جز به هوای تو قدم مینزند
ای جان و دلم به جان و دل مولایت
بر خویش بسی چو شمع بگریستهام
کارم که چو زلف تو مشوش دارم
ای رفته به آسمان نفیرم بی تو
هر لحظه در آتشِ غمم اندازی
از آتشِ عشق چون تو جان افروزی
ای کاش هزار موی بشکافتمی
آن دل که چو موم نرمم آمدبی تو
در راه غمِ تو جسم و جوهر بنماند
جان بر گرهِ زلفِ تو آموخته گیر
از بس که ز غم سوختم ای شمع طراز
تادور فتادهام از آن نادره کار
دل در غم عشقِ دلفروزم همه شب
تا آتشِ عشقِ او برافروخت مرا
در عشق چو شمع من به سوزم زنده
تا روی به روی دلفروز آوردیم
هر دل که ره چنان جمالی یابد
با دل گفتم که راه دلبر گیرم
امشب به صفت شمع دلفروزم من
خورشید ز سوزِ من سراسیمه بسوخت
تا چند قفا ز نیک و بد خواهم خورد
زین کار که در گردنِ من خواهد بود
چون عین بریدگی بود دوختنم
شمعم که خوشی میان سوزم بکُشند
شمعم که غذای من ز من خواهد بود
شمعم که چنین زار و نزار آمدهام
گر میسوزم مرا مکن چندین عیب
گفتی چه کنم تا شب من گردد روز
دانی تو که شمع را چرا افروزند

TotalRecords:112
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:1
PageNumberLength:15