باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق


لیست اشعار
گر خورشیدی چرخ برینت نرسد
از درد تو ای ماهِ دل افروز آخر
بر خاکِ درت پای در آتش بودن
گفتی که «ترا چو خاک گردانم پست
پیوسته به آرزو ترا باید خواست
در عشق تو جز بلا و غم ناید راست
از بس که تو خود به خویشتن مینازی
دل بی تو ز اختیار بر خواهد خاست
ای عشق رخت واقعهٔ مشکل من
آن کس که ترا عزیزتر ازجان دید
گر از تو مرا کفر و اگر ایمان است
تا چند مرا خوار و خجل خواهی داشت
تا چند مرا سوخته خرمن نگری
آن است همه آرزویم عمر دراز
جانا! چو ز سر تا قدمت جمله نکوست
ای مونسِ جانِ همه کس! در من خند!
سهل است اگر کار مرا ساز دهی
بر خاک چو بادم ای دل افزای هنوز
گفتم که اگر دلِ تو یک رنگ آید
بی یاد تو من سرزبان را بزنم
گفتم: «ز میان جان شوم خاک درش
یا رب چه دمم بود که دمساز نداد
گفتم: «چو تنم ضعیف و لاغر باشد
دوش آمد و دادِ دلِ سرمستم داد
گر جان خواهد از بن دندان بدهم
از بس که بخورد خون من بیدادی
تا از غم تب دلش به صد درد افتاد
ماهی که دلم زو به بلا افتادست
ماهی که به قد سرو روانم آمد
دل در غم تو غرقهٔ خونِ جگر است

TotalRecords:30
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15