باب چهل و یکم: در صفت بیچارگی عاشق


لیست اشعار
عشقت که به صد هزار جان ارزانی است
نی در ره تو گرد تو میبینم من
بر باطل نیست گر دلم دیوانه است
نه مرد و نه نامرد توام میدانی
در عشق تو پیوسته به جان میگردم
هم بر جانم این همه غم میدانی
چندان که غم تو میشود انبوهم
وقت است که بیقراری ما بینی
سودای ترا پشت سپه میدارم
جانا ز رهت نصیب من گردی نیست
زان روز که بوی پیرهن بی تو رسید
تادل دارم همدم تو باید داشت
آن راز که دل به دیده میگوید باز
ای ابر هوای عشق تو بس خون بار
از درد منت اگر خبر خواهد بود
ای عشقِ تو عینِ عالم حیرانی
جانا صد ره بمُردم از حیرانی
چون حسن و جمال جاودان داری تو
در راه تو دانش و خرد مینرسد
گر قلب نبرد بایدت اینک دل
تا دل به غمت فرو شد و برنامد
گاهی چو گهر ز تیغ میتابی تو
گر دل گویم ز غایت مشتاقی
جانا! ز غمت این دل دیوانه بسوخت
دل بی تو چو بی سلامتی برخیزد
دردی که ز تو رسد دوا نتوان کرد
هم عاشق آن روی چو مه خواهم بود
جانا! غم تو فکند در کوی مرا
زان روز که عشق تو به من درنگریست
بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمت
در عشق توام هم نفس اندوه تو بس
در عشق تو من با دل پرخون چکنم
تن را که در آتش عذاب افتاده است
خوش خوش بربود نیکوئی تو مرا
جانا! دل و جانم آتش افروز از تست
دوشم غم تو وداع جان میفرمود
در عشق تو خوف و خطرم بسیارست
دل نیست که از عشق تو خون مینشود
در دست جفای تو زبون است دلم
دانی تو که از حلقهٔ زلفت چونم

TotalRecords:40
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15